سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

86/2/26
8:26 صبح

یک نفر گل می کند با جنگلی در کوله بار

نوشته سین شین

بسم رب المهدی

سلام علیکم

دیرزو وعده کردم که امروز از ماوقع آنچه به دور از دنیای مجاز و ساکنانش گذشت چند خطی بنویسم.

راستش وبلاگ قبلی گرچه گروهی شروع شد ولی از آنجایی که معمولا از این نوع کارها در دانشگاه ( شما بخوانید مدرسه) علم و صنعت به اندازه پیچ و مهره  و تیر آهن استقبال نمی شه یاران یکی یکی رفتند. و من ماندم و آنچه شروع کرده بودم.به هر حال از وبلاگ گروهی تبدیل شد به وبلاگ شخصی بنده حقیر. و چون اسم کانون قرآن و عترت را روش گذاشته بودیم عذاب وجدان داشتم از اینکه شخصی  می نویسم. که ناقافل حافظه ام اتصالی کرد و از فردا ش دیگه اجازه ورود نداشتم....

خیلی راه ها رو امتحان کردم بلکه بتونم وارد بشم البته بجز هک که اگه بلد بودم حداقل می تونستم وبلاگ خودمو هک کنم(توجیه وسیله با هدف) به هر حال در این مدت:

 رفتیم جلوی خونه امیرکبیریا و بغض کردیم و شعار دادیم....

اومدیم توی دانشگاه خودمون و با مصلحت بینی شیوخ دانشگاه فقط بغض کردیم.احمدی نژاد اومد و ما با سر و صدا رفتیم پای حرفاش نشستیم(جا نبود سر پا گوش دادیم از کل ایران مهمون اومده بود اما دانشجوها اجازه نداشتن بیان) از دیدار با دانشجو خبری نبود و احمدی نژاد هم مثل ما می خواست توی یک جمع صمیمی تر باشه (تشریفات) و اگه حرف مارو کسی نشنید اما احمدی نژاد به جای هممون حرف زد و همین برای ما بس بود.

5 شنبه گفتند یه طاغوتی استادنما .....

قبلا هم توی دانشگ خودمون نمونه اش رو دیده بودم اما اساتیدنماهای باهوش عوضی خیلی ماهرانه که کسی بو نبره شرف نداشته شونو نشون می دادند .

 رفتیم در خونه دانشگاه تهرانی ها بغض کردیم (این بار بغض روی بغض بود) و شعار دادیم .اون روز بسیجی های دانشگاه خودمون ( نسوان محترمه)مارو به چشم دیگه ای نگاه می کردن و زود از ما فاصله گرفتن اما ما هم همون هایی رو می گفتیم که اون ها گفتن .....

 اون چند روز دانشگاه رو مثل خیابونایی می دیدم که الوات و اراذل قرقش کرده بودن ....

هر زن و دختری رو که ظاهر نامناسبی داشت می دیدم می خواستم ازش انتقام بگیرم.نقش تک تکشونو توی این جریان ها رو توی ذهنم تصور می کردمو بعدم همون جا یه دادگاه صحرایی تشکیل می دادم و ....

خیلی خشن بودم نه؟

کل کانونو سیاه پوش کردم و روش نوشتم السلام علیک یا فاطمه الزهرا

بی تفاوتی بقیه و حتی دوستام  غیر قابل تحمل بود. احساس یتیمی می کردم و زمزمه می کردم

 میا میا گل طاها دروغ می گوییم. دورغ می گوییم....

جایی برای فریاد زدن نبود جز سجاده سبز رنگ سوغات مدینه.....

اما کسی گفت

کوچه های شهر ما ویران نمی ماند عزیز

کارو بار عشق بی سامان نمی ماند عزیز

خواهش سرشاخه های بی رمق،گل می کند

آفتاب اینگونه سرگردان نمی ماند عزیز

تا قیامت آسمان ، این انزوای بی کران

چشم بر قفل در زندان نمی ماند عزیز

گرگها روزی از آبادی فراری می شوند!

حسرت نی! بر لب چوپان نمی ماند عزیز

روح این ابر سترون مهد باران می شود

آسمان شرمنده ریحان نمی ماند عزیز

یک نفر گل می کند با جنگلی در کوله بار

نارون! تنهای کوهستان نمی ماند عزیز

یک نفر فردا زمین را نور باران می کند

مهدی ما تا ابد پنهان نمی ماند عزیز

.......................................................

السلام علیک یا فاطمه الزهرا

اسلام علیک یا صاحب الزمان

 


86/2/25
8:16 عصر

چیزی شبیه آلزایمر

نوشته سین شین

بسم رب الرئوف

به علت فراموشی نام کاربری و رمز وبلاگ قبلی( حنیف 313)  موقتا تا فرارسیدن موسم عجل در این مکان بساط می کنیم.

در این مدتی که هویت وبلاگیم رو فراموش کرده بودم خیلی اتفاق ها افتاد که بعضی هاش شیرین و بعضی هاش خیلی تلخ بود.شیرینی شیرینی ها به تلخی تلخی ها نمی چربید و من هنوز در انتهای حلقم تلخیشان را احساس می کنم. اما اگر دست گیر مهربان دستم را بگیرد قصد دارم فردا برای دنیای مجازی ها خیلی درد دل کنم البته توام با اشکی که یادگار تلخی هاست.

پس، فردا منتظر اشک هایم که منتظر جاری شدنند باشید.نترسید نمی خام خیلی احساسی بنویسم . تا فردا ...

درد دل من زحد گذشت

جانم ز فراق بی قرار است

اللهم عجل لولیک الفرج