بسم رب المهدي
سلام عليکم
ديرزو وعده کردم که امروز از ماوقع آنچه به دور از دنياي مجاز و ساکنانش گذشت چند خطي بنويسم.
راستش وبلاگ قبلي گرچه گروهي شروع شد ولي از آنجايي که معمولا از اين نوع کارها در دانشگاه ( شما بخوانيد مدرسه) علم و صنعت به اندازه پيچ و مهره و تير آهن استقبال نمي شه ياران يکي يکي رفتند. و من ماندم و آنچه شروع کرده بودم.به هر حال از وبلاگ گروهي تبديل شد به وبلاگ شخصي بنده حقير. و چون اسم کانون قرآن و عترت را روش گذاشته بوديم عذاب وجدان داشتم از اينکه شخصي مي نويسم. که ناقافل حافظه ام اتصالي کرد و از فردا ش ديگه اجازه ورود نداشتم....
خيلي راه ها رو امتحان کردم بلکه بتونم وارد بشم البته بجز هک که اگه بلد بودم حداقل مي تونستم وبلاگ خودمو هک کنم(توجيه وسيله با هدف) به هر حال در اين مدت:
رفتيم جلوي خونه اميرکبيريا و بغض کرديم و شعار داديم....
اومديم توي دانشگاه خودمون و با مصلحت بيني شيوخ دانشگاه فقط بغض کرديم.احمدي نژاد اومد و ما با سر و صدا رفتيم پاي حرفاش نشستيم(جا نبود سر پا گوش داديم از کل ايران مهمون اومده بود اما دانشجوها اجازه نداشتن بيان) از ديدار با دانشجو خبري نبود و احمدي نژاد هم مثل ما مي خواست توي يک جمع صميمي تر باشه (تشريفات) و اگه حرف مارو کسي نشنيد اما احمدي نژاد به جاي هممون حرف زد و همين براي ما بس بود.
5 شنبه گفتند يه طاغوتي استادنما .....
قبلا هم توي دانشگ خودمون نمونه اش رو ديده بودم اما اساتيدنماهاي باهوش عوضي خيلي ماهرانه که کسي بو نبره شرف نداشته شونو نشون مي دادند .
رفتيم در خونه دانشگاه تهراني ها بغض کرديم (اين بار بغض روي بغض بود) و شعار داديم .اون روز بسيجي هاي دانشگاه خودمون ( نسوان محترمه)مارو به چشم ديگه اي نگاه مي کردن و زود از ما فاصله گرفتن اما ما هم همون هايي رو مي گفتيم که اون ها گفتن .....
اون چند روز دانشگاه رو مثل خيابونايي مي ديدم که الوات و اراذل قرقش کرده بودن ....
هر زن و دختري رو که ظاهر نامناسبي داشت مي ديدم مي خواستم ازش انتقام بگيرم.نقش تک تکشونو توي اين جريان ها رو توي ذهنم تصور مي کردمو بعدم همون جا يه دادگاه صحرايي تشکيل مي دادم و ....
خيلي خشن بودم نه؟
کل کانونو سياه پوش کردم و روش نوشتم السلام عليک يا فاطمه الزهرا
بي تفاوتي بقيه و حتي دوستام غير قابل تحمل بود. احساس يتيمي مي کردم و زمزمه مي کردم
ميا ميا گل طاها دروغ مي گوييم. دورغ مي گوييم....
جايي براي فرياد زدن نبود جز سجاده سبز رنگ سوغات مدينه.....
اما کسي گفت
کوچه هاي شهر ما ويران نمي ماند عزيز
کارو بار عشق بي سامان نمي ماند عزيز
خواهش سرشاخه هاي بي رمق،گل مي کند
آفتاب اينگونه سرگردان نمي ماند عزيز
تا قيامت آسمان ، اين انزواي بي کران
چشم بر قفل در زندان نمي ماند عزيز
گرگها روزي از آبادي فراري مي شوند!
حسرت ني! بر لب چوپان نمي ماند عزيز
روح اين ابر سترون مهد باران مي شود
آسمان شرمنده ريحان نمي ماند عزيز
يک نفر گل مي کند با جنگلي در کوله بار
نارون! تنهاي کوهستان نمي ماند عزيز
يک نفر فردا زمين را نور باران مي کند
مهدي ما تا ابد پنهان نمي ماند عزيز
.......................................................
السلام عليک يا فاطمه الزهرا
اسلام عليک يا صاحب الزمان
بسم رب الرئوف
به علت فراموشي نام کاربري و رمز وبلاگ قبلي( حنيف 313) موقتا تا فرارسيدن موسم عجل در اين مکان بساط مي کنيم.
در اين مدتي که هويت وبلاگيم رو فراموش کرده بودم خيلي اتفاق ها افتاد که بعضي هاش شيرين و بعضي هاش خيلي تلخ بود.شيريني شيريني ها به تلخي تلخي ها نمي چربيد و من هنوز در انتهاي حلقم تلخيشان را احساس مي کنم. اما اگر دست گير مهربان دستم را بگيرد قصد دارم فردا براي دنياي مجازي ها خيلي درد دل کنم البته توام با اشکي که يادگار تلخي هاست.
پس، فردا منتظر اشک هايم که منتظر جاري شدنند باشيد.نترسيد نمي خام خيلي احساسي بنويسم . تا فردا ...
درد دل من زحد گذشت
جانم ز فراق بي قرار است
اللهم عجل لوليک الفرج