بسم الله
سلام عليکم
السلام عليک يا فاطمه الزهرا
سلام بر امامان غريب سامرا
سلام بر پاکي
سلام بر صداقت
سلام بر درستي
سلام بر انسانيت سلام بر انسانيت سلام بر انسانيت
قصد داشتم ديروز پستي بنويسم اما چون فکر کردم در آن حال احساساتم بر عقلم پيشي گرفته خودم را خوردم و ننوشتم.اما امروز هم با همان حال مي نويسم . يک روز براي فراموشي زمان کمي است. توفيري ندارد اگر در نظرات رنگارنگ دوستان و دوست نمايان متهم به احساسي نوشتن و اظهار نظر شخصي وغيره شوم.هم با عقلم و هم با احساسم مينويسم...
ديروز روزي بود که فردايش فاطمه را براي هزار و چهارصد و چندمين بار از دست مي داديم.ديروز روزي بود که مردم مسلمان ايران يکي از مراجع تقليدشان را از دست داده بودند ديروز روزي بود که در بهت و حيرتي دوباره حرمين امامان غريب سامرا را ريخته مي ديدم. ديروز روزي بود که يتيمي در کوچه و پس کوچه هاي هيولا شهر تهران موج ميزد.
به دليلي از خانه بيرون رفتم........
روزي که فردايش تعطيل رسمي و عزاي عمومي است براي خيلي ها شکل ديگر ي داشت روزي براي خيابان گردي، بازديد دوستان دختر و پسر، گشت هاي گروهي در مرکز خريدهاي .....بعداز ظهر يک روز گرم که فردايش تعطيل است . حتي گشت هاي شل و وارفته ي نيروي انتظامي هم تعطيل کرده اند. همه شرايط مهياست تا يک بعد از ظهر خوب را با خانواده يا غير خانواده بگذرانيم .چه اهميتي دارد که فردا سالروز از دست دادن الگوي زنان عالم است چون الگوهايي چون خانم جنيفرلوپز و آقا يا خانم مايکل جکسون هستند و به لطف خدا بسيار هم حالشان خوب است . چه اهميتي دارد که مرجع تقليدمان فوت کردست... مراجع تقليدي چون خانم مدونا ي شيطان پرست وشکيراي صهيونيست همچنان پاسخگوي نيازهاي مراجعان هستند . چه مهم است که گلدسته هاي حرمين عسگرين هم ريخته است. مهم سواحل مديترانه و هاوايي ، جزاير قناريست که آباد است و هر روز هم جذاب تر مي شوند. ما هم داريم پول هايمان را جمع کنيم تا روزي به آنجا راهمان بدهند.
همه چيز در کلان شهر تهران، شهر اخلاق! شهري براي زندگي! مهياست تا شهروندان با چشم و گوش بسته و با فراغ بال روي اعتقادات مومنين راه بروند؛ با پاچه هاي بالازده روي غرور ملي ايرانيان قدم بزنند و با تن نيمه عريان و چهره هايي که به مدد سرخابو سفيداب پستي صاحبانش را پنهان کرده اند در خيابان شهيد ميزابابايي ، شهيد اشرفي اصفهاني ،شهيد ابراهيم همت،شهيد آيت اللهي،خيابان ولي عصر جولان دهند. من هم با نظر شهردار ...... موافقم که گفته بود نامگذاري خيابان ها با نام شهدا براي شهروندان کسالت مي آورد . آدم مگرمرض دارد که نام غريبه ها را براي خيابان شهرش انتخاب کند...
فاطمه جان! فاطمه جان! فاطمه جان!
اين اولين باري نيست که در اين ظلمتکده احساس يتيمي ميکنم.
اين اولين باري نيست که بغضم را فرو مي خورم .
و هر بار نااميدي ام از اصلاح اين عروسکان مردم نما بيشتر مي شود .
اما فاطمه جان سوز ديدن چنين صحنه هايي از ديدن صحنه کتک خوردن دختران و زنان محجبه اي که براي دفاع از دينشان و اعتراض به نفاق و دورويي و دقل بازي برخي مقامات که بر شانه هاي مردم پاي گذاشته اند و خود را به مقامي رسانده اند و اکنون ته مانده کاسه هاي انگليس و آمريکا را مي ليسند جمع شده اند تاب تحملم ربوده است . نمي توانم ببينم دختراني لوده و نيمه عريان با بوي فرندهايشان در خيابان هاي شهر چنان با امنيت و آرامش راه مي روند و قهقهه سر مي دهند و حتي پليس هم نبايد بهشان چپ نگاه کند (چون همه انها جوانان و فرزندان اين مملکت هستند.اگر امام (ره) زنده بودند بهشان گله مي کردم که چرا اين همه خون داده شد ؟ ممکلت رابراي اينها ساختي؟ اين همه رنج و سختي براي اينکه به همان جا برگرديم؟)
و جوانان و فرزندان ايران اسلامي، دختران مومنه بايد از يک پليس رنگ کرده سيلي بخورند و حتي کوتاه هم نيايد و هر انچه خودش لايقش هست نثار دختران عفيفه و پاکدامني کند که ديگر نمونه اش را در خيابان هاي شهر شلوغشان کمتر مي بينيم.
فاطمه جان! فاطمه جان!
براي روح گًرگرفته ام تنها ياد تو عشق تو و راه تو مرهم است. اگر مي بيني که هنوز هم نفسي مي ايد و مي رود است به اميد آمدن امام حاضر است تا بيايد و خوشي اي که خاطراتش را هم فراموش کرده ايم دوباره به يادمان بياورد.
فاطمه جان!تو بگو...
نفاق تا کجا؟ دورويي و کثافت کاري هاي سياسي تا کي؟ تاکجا بايد به بهانه هاي مختلف پيروانت را خاموش نگه دارند؟ تا کجا مصلح انديشي ؟ تا کجا؟
نگوييد مصلحت است بگوييد ترس است بي ايماني است اگر ايماني باشد جز خدا از کسي ترسي نيست نگوييد گفتگو راه حل است اگر انچه را به زبان بيان مي کنيد باور داريد و بر حق بودنش مطمئنيد چرا راه حل هايتان ازآمريکا و انگليس مي ايد؟؟چرا با باطل کنار مي آييد چرا رنگ عوض ميکنيد؟ چرا هر روز حرفتان را بر ميگردانيد؟چرا هر روز طرح هاي رنگو وارنگ بي پايه مي دهيد ولي حتي برا مقداتش هم ايمان نداريد؟
برادر احمدي مقدم شما که غيرتتان به حفظ ارزش هاي شهدا بر ما مسلم است ؛ از طرح مبارزه با بدحجابيتان چه خبر؟از مبارزه با اراذلو اوباشتان چه خبر؟ جلوي سفارت انگليس کارمندان شما بر سر دختران محجبه چه آوردند؟ نکند اين هم جزء طرح مبارزه با اراذل و اوباش بود؟ فرياد الله اکبر دختران با ايمان در طرح شما عاملي براي بي حرمتي است ؟ آنها که گفتند يا زهرا همان ارذلي نبودند که دنبالشان مي گشتيد؟...
فاطمه جان! فاطمه جان! فاطمه جان!
خسته ام از چند رنگي ....
دخترک فرياد زد يا زهرا
پليس به سويي پرتش کرد و گفت: خفه شو بي پدر و مادر
اما فاطمه جان چشمان کور او نديد چادري که نشانه مادرشان زهرا بود عفتي را که تو يادشان داده بودي و نديد شجاعت و عشقي را که از پدرشان علي ياد گرفته بود....
فاطمه جان ! فاطمه جان! مادر همه خوبي ها ! چشمان خواب آلوده ي گروهي خواب از چشمان سربازان فرزندت مهدي صاحب الزمان ربوده است ......و با قلب هاي شرحه شرحه ازفراق بيدارند ......بيدارند .
.....................................................................................
ته نوشت: لينک ضرب و شتم دختران جلوي سفارت انگليس را در وبلاگ نافذ ببينيد. http://nafez.parsiblog.com/234429.htm
....................................................................................
يا زهرا(سلام الله عليها)
بسم الله
سلام عليکم
ظلم به زنان و ناديده گرفتن حقوق اجتماعي و فردي آنها مساله ايست که چه در جوامع اسلامي و غير اسلامي به معضلي (البته ظاهرا) فراگير تبديل شده. از کشورهاي غير مسلمان که مدعي جامعه مدني و ... مي باشند تا کشورهاي اسلامي که علي القاعده بايد به دستورات اسلام در اين باره عمل کنند همگي با معظلات خشونت عليه زنان و ناديده گرفتن حقوق اجتماعي و خانوادگي آنها موچه اند. اگر حساب زنان در جوامع غربي را که تحت قوانين من درآوردي آن کشورها زندگي مي کنند جدا کنيم. چنانچه ادعا بر اين است که حکومت اسلامي با قوانين اسلام ميتواند جامعه اسلامي بدور از بي عدالتي و تبعيض ايجاد کند چرا شاهد اين همه تبعيض عليه زنان مي باشيم و چرا با شکل گيري نظريات فمنيستي و طرف داري افراطي از زن شاهد گسترش اين نوع تفکرات در جامعه اسلامي ايران هستيم. پاسخ از دو حالت خارج نيست: يا اسلام دستورات جامع و مانعي دراين خصوص ندارد و نميتواند پاسخ گوي نياز روز باشد. يا اينکه مشکل اجراي ناقص و التقاطي قوانين اسلام در جوامع اسلامي و خصوصا ايران است. در مورد گمانه اول مثال نقض اين جاست که در زمان حضرت رسول (صلي الله عليه و آله)که به عنوان زماني است که مي بايست الگوي جامعه اسلامي در زمان هاي بعد باشد. آن قوانين به طور کامل اجرا شده و نتيجه هم اينکه زنان در مسائل مختلف اجتماعي شرکت فعال و مستمر داشته اند . حتي در صحنه هاي سياسي و نظامي هم حاضر بوده و نقش تعيين کننده اي داشته اند . حضرت زهرا( سلام الله عليها ) که نمونه کاملي از يک زن مسلمان است در همه صحنه ها البته با رعايت شرايط خاص زن بودن نقشي پررنگ دارند و حتي در مسائل سياسي هم صاحب نظر بوده اند.و البته شان زن بودنشان هم حفظ شده است پس اين اشکال از قوانين اسلام نيست بلکه اشکال از اجرا و به مرحله عمل در آوردن قوانين است. دين اسلام علي رغم آنچه تا به حال به ما نشان داده اند بسيار حامي حقوق زنان است و از آن مهمتر بسيار حامي حقوق خانواده . علي رغم آنچه امروز مي بينيم که مردي مي تواند به راحتي زني را طلاق بدهد و زن نيز به علت ضعف قانون نمي تواند تمام حق و حقوق خود را دريافت کند. و هر دو طرف تا مدت ها و حتي تا پايان عمر با عوارض اين پديده ي شوم مواجه اند.در احکام به طور مثال آمده که در صورتيکه به هر دليلي زندگي زوجين به مرحله طلاق رسيد بعد از اين امر زن بايد عده نگاه دارد به اين معني که تا 3 ماه اجازه ازدواج با فرد ديگري را نخواهد داشت در نگاه اول اين قانون تا حدي تبعيض آميز به نظر مي رسد اما همين قانون برعکس آنکه در دادگاه اسلامي ما! به آن دستور داده مي شود مرد را مجبور مي کند که همسر خود را که الان ديگر تحمل ديدنش را هم ندارد تا 3 ماه در خانه خودش ! نگه دارد و در اين مدت زن اجازه انجام کاري را ندارد و مرد بايد تمام امکانات را براي وي آماده کند . حتي زن نبايد غذا هم بپزد و مرد موظف به تامين تمامي نيازهاي اوست... يعني اسلام حتي بعد از طلاق که به عقيده قوانين جديد آخر راه است، فرصتي 3 ماهه در اختيار زوجين قرار مي دهد تا در کنار هم به اين مساله بهتر فکر کنند و با يک حساب سر انگشتي مشخص است که تا چه اندازه آمار طلاق کاهش مي يابد.
و اما کاري که ما مي کنيم برعکس است يعني به جاي آنکه بنيان هاي خانواده را محکم کنيم وبه قوانيني بيشتر بها دهيم که محکم کننده پايه هاي زندگي مشترک است سعي داريم گرهي که با دست باز مي شود را با دندان باز کنيم . شايد بگوييد اين زماني است که شرايط ازدواج فراهم باشد بله! اگر شرايط ازدواج فراهم نباشد هم آيا نبايد قوانيني را اجرا کنيم که سدهاي ازدواج را بشکنيم؟ و آن را راحت کنيم يا بايد کاري کنيم که کلا ياد و خاطره ازدواج و تشکيل خانواده هم از يادها برود و مساله بسيار مهم توليد نسل و تشکيل زندگي در حد ارضاي نياز غريزي فرد پايين بيايد ؟؟مساله ازدواج موقت گرچه از قونين و راه هاي است که اسلام براي زندگي فرد پيش رويش نهاده ولي اين فقط راهي است براي آنان که هيچ راهي براي ازدواج ندارند....
يعني وقتي تمام راه هاي ازدواج را امتحان کرديد و نشد براي جلوگيري از مسايل ديگر حکم به ازدواج موقت داده مي شود. حالا ما چه کار کرده ايم. زحمت کشيده ايم و تمام راه هاي ازدواج را به دست خود بسته ايم و پشت سر هم هم آمارهاي جور و واجور ارائه مي کنيم و بعد انتظار داريم جوانان دست به عمل غير عقلاني ازدواج بزنند....
مي گوييم آمار ها نشان مي دهد تعداد دختران در سن ازدواج!!! بيشتر از پسران است.(البته بعدها که تاثير خودش را گذاشت گفتند اشتباه بود!!!)و اين روحيه را قالب ميکنيم تا پسران تنوع طلب شده و ازدواج را يک معامله تلقي کنند.
در خانواده ها اگر پسري بخواهد ازدواج کند از خانواده و خود عروس توقع مي رود با شرايط داماد راه بيايد اما بايد جهيزيه آن چناني که قابليت خريدن آبروي خانوادگي داماد را داشته باشد همراه بياورد(در صورتيکه در دين مبين اسلام زن لازم نيست وسايل زندگي را تامين کند و اين در محدوده وظايف مرد است.)
و حالا اگر براي دختر خود اين خانواده خواستگاري بيابد بايد کليه شرايط را داشته باشد و نبايد خيلي هم در قيد و بند جهيزيه و ... باشد.!
و در قوانين:
صندوق هاي قرض الحسنه را محدود مي کنيم که فردي که قصد ازدواج دارد نتواند از وامي با شرايط مطلوب و منصفانه بگيرد.
قوانيني وضع ميکنيم تا صندوق مهر رضا آرزويي براي جوانان شود.
قوانين مي گذاريم تا به جوان همانقدر تسهيلات بانکي داده شود که مثلا به پدربزرگش تعلق مي گيرد تازه پدربزرگ وضعيت بهتري دارد چون يا چک دارد و يا حقوق بگير است و اعتبار دارد.
قوانيني مي گذاريم که در هيچ بخش دولتي استخدام رسمي انجام نشود و همان کارمندان قبلي تا آخر عمر در شغل هايشان ابقا شوند.(هرکس زودتر آمده سالار است نه آن که شايسته تر است.)
قوانيني مي گذاريم تا زنان در هنگام بچه داري هم به اندازه مردان کار کنند و تنها راه چاره، سپردن کودک به مهدهاي کودک باشد.
قوانين مي گذاريم تا تعدد زوجين بين مردان شيوع پيدا کند بدون آنکه ساير شرايط آن لحاظ شود.
قوانين مي گذاريم تا حقوق يک فرد متاهل با يک مجرد تنها مقدار ناچيزي (مثلا براي پدر بزرگوار اين مبلغ 12 هزار تومان) است.
قوانين مي گذاريم تا دختران بدون ضابطه وارد رشته هاي مردانه شوند و بالعکس و بعد هم جاي مردان را در رشه هايي مثل استخراج معدن و متالورژي استخراجي و ... بگيرند .
و ......
و بعد که گندش در آمد شروع مي کنيم به اصلاح خرابي ها و از خودمان هم مايه نمي گذاريم بلکه از قربانيان قبلي سوء استفاده مي کنيم وشان زنان را در حد يک کالا با استفاده موقت پايين مي آوريم اسمش را هم ميگذاريم راه حل....
ازدواج موقت شگرديست براي آنان که از اسلام تنها نوع آمريکايي اش را شناخته اند و بنا به شرايط به بعضي قوانين آن مومنند و به بعضي کافر!
پيشنهاد حقير به سردمداران اين مسائل آن است که دراين مورد به دانسته هاي خود بسنده نکنند که نتيجه آن را زياد ديده ايم و زندگي جوانان شوخي بردار و قابل آزمون و خطا نيست که هر روز طرح هاي آقايان را آزمايش کند.
اگر بناست در اين مورد اسلامي عمل شود به متخصص آگاه به شرايط زمان و جامعه رجوع کنيد و نسخه هاي غير اسلامي و التقاطي را رها کنيد. و البته نظر جواناني که محل اجراي طرح هايتان هستند را هم جويا شويد(ثواب دارد)....
........................................................................................................................................................................................
ته نوشت: شرمنده که طولاني مي شود و در دوره اي که همه چيز fast food ي شده اين طور نوشتن خيلي جالب نيست اما چه کند حقير بيشتر از اين نمي تواند عرايضش را بچلاند...
.........................................................................................................................................................................................
يا زهرا (سلام الله عليها)
بسم الله
سلام عليکم
با نهايت احترام به همه ي شهداي هشت سال مردي و دليري و با عرض ارادت به بازماندگان آن دوران .....
.........................................................................................................................................
نمي دانم چرا حقير به هر عملي اقدام مي نمايد مصائبش جلوتر از خودش رفته است . چند روز پيش که دوباره سرمان گول ماليده شد و قصد کرديم دوباره تجربه ها را تجربه نماييم ،رفتيم سراغ جعبه جادو جمبل دوست داشتني ، تيليويزيون ( نوشتنش هم مصيبت است!) . شبکه اول فيلم سيبنمايي به اسم «رابطه» را پخش و پلا مي نُمود . ماجراي خانواده ايي شامل يک گل پسر و گل دختر و مادر خانواده . پدر خانواده در جبهه مفقود الاثر شده و پسر خانواده گرچه مطمئن است پدرش شهيد شده است! قصد دارد پدر را بيابد. دختر خانه هم نمي خواهد بپذيرد که پدرش شهيدشده است. و البته نقش منفعل و مجهولي به نام مادر هم در گوشه کنارها سرک مي کشد. در همه ي چهره هاي فيلم ايمان و تقوي به شدت توي ذوق ميزند . مادر دفترچه خاطرات فانتزي 40 برگ با کلاسي را به پسرش مي دهد و مي گويد که پدرت خواسته اين را در سن 25 سالگي به تو بدهم (چون در اين سن به اعتقاد پدر آقايان به بلوغ رسيده اند درس مي خوانند و سربازي مي روند و مي توانند زندگي اي !!! را ااداره کنند (البته پسر بابا فقط درس مي خواند و گويا پدر درست حساب و کتاب ننموده بود....)
دست بر قضا يکي از دوستان پسر، استادي را به او معرفي مي کند که قبلا در جنگ بوده و فکر مي کند که بتواند به آنها کمک کند.
و به مدد هنر فراوان کارگندان محترم بعد کمدي فبلم به شدت تقويت مي شود.
در همان صحنه آشنايي با استاد ،پسر با استاد برخورد مي کند و دفتر خاطرات پدر از دست پسر روي زمين مي افتد استاد آن را بر مي دارد و به نظرش آشنا مي آيد( پروردگارا از اين حافظه ها به ما هم ارزاني فرما ).ذکر اين نکته هم لازم است که دفتر خاطرات شهيد همانطور که عرض نمودم يک دفتر با جلد فانتزي(!) با کلاس 40 برگ است که خيلي نو به نظر مي آيد..
دختر استاد از پدرش مي خواهد که به پسر جوان که دست بر قضا هنوز به امر ازدواج تن در نداده در اين پروژه کمک کند تا شايد سوژه اي براي روومان اش بيابد.(دختر که به نظرنمي آيد سن و سالي هم داشته باشد يک نويسنده معروف است!)
در تمام صحنه هاي فيلم حتما اين دو نوگل نشکفته را بدون استثنا مي بينيد. در اوتوبان، در ماشين و در پمپ بنزين ،در پارک و در منزل جانبازي که از همرزمان پدر است . پسرکه شديدا از وضع جانباز آزرده خاطر شده از همسر جانباز شيميايي به علت نزول اين مصيبت جانکاه بر سرشان دلجويي نموده و بيان مي دارد: «خدا صبر بده» !!!!
پسر جوياي پدر و دختر جوياي سوژه !!! در پارک که احتمالا محلي بوده که پدر درجنگ از آن عبور کرده يا رد پاي پدر در آن حوالي ديده شده !! لفظا درگير شده و چون شرايط و زمان اندک، اقتضا مي کند يکديگر را با ضماير و افعال مفرد مي خوانند و دخترک از اين فرصت استفاده نموده و يادآوري ميکند که پدر او هم جانباز شيميايي است که مبادا پسرک وهم برش دارد که فقط خودش با جامعه خانواده شهدا و جانبازان نسبتي دارد.دست آخر طي يک صحنه درام دخترخانم نويسنده معروف قهر مي کند....( همه گريه کنيد........)
در حين اين گشت و گزار (ببخشيد جست و جو و تحقيق) پسر با دوستان پدر آشنا مي شود که همگي بدون استثتا يا استادند و جانباز شيميايي يا خيلي پولدارند و جانباز شيميايي و اگر خودشان هم جانباز نباشند حتما همسرشان جانباز مي باشد .
يکي از دوستان پدر که (به نقل از خود جناب مايه دار) به پشتوانه صداقت و بي اعتناييش به مال دنيا (التماس ريا برادر) به مال و مکنتي رسيده ماشيني به پسر هديه مي کند.
بقيه قصه چيزي براي نقل ندارد جز اينکه پسر در آخر ،نواري را که از صحبت هاي پدر در خط مقدم ضبط شده است مي يابد . و در يک جمع صميمي از تمام بازيگران محترم آن را گوش مي نمايند..
نوار ضبط شده داراي چنان کيفيتيست که بنده به گمانم آمد در استديوي خط مقدم ! ضبط شده بود.
و پدر در نوار از خدا مي خواهد که جنازه اش يافته نشود و....
دخترک که تا بحال باورش نمي شد پدرش شهيد شده ار اتاق بيرون ميزند . دختر استاد به دنبالش مي رود و پسر هم بعد چند لحظه به آنها ملحق مي شود. دختر استاد گويي که در ميتينگ انتخاباتي صحبت ميکند از دختر ميخواهد به شهادت پدرش افتخار کند دختر هم قبول ميکند (ما هم همين طوري خاله خاله بازي مي کرديم....)
و بعد که قضاياي کم اهميت شهادت پدر و حس يتيمي و بي پدري دختر رفع و رجوع ميشود پسر از دختر استاد اجازه مي خواهد تا مطلبي را بگويد .
« خانم ... شما دراين مدت مثل يک خواهر ! به من کمک کرديد ، خواستم بگم اگه ممکنه اين رابطه خواهر و برادري بين من و شما ادامه پيدا کنه.»
و قيافه دختر استاد که همه ي رشته هايش را پنبه مي بيند به اندازه قيافه اعضاي خانه که ازخنده روي زمين به خود مي پيچيدند ديدني نيست.
نتيجه اخلاقي:
1- به همه آناني که بر بنده خورده! مي گيرند که چرا توي سر مال ميزني مي خواستي نگاه نکني : اين خواسته تا وقتي حتي يک تک قراني از حقوق پدر بزرگوار تحت عنوان ماليات بردرآمد! به کيسه جعبه جادو جمبليها واريز مي شود محقق نخواهد شد شرمنده.
2- حتي شهدا هم نمي توانند پيش بيني درستي از آينده فرزندان نسل سوميشان داشته باشند.
3- در نوبت اول در ديدار با اساتيد به آنها تنه بزنيد شايد آشنا دراومديد....
4- براي نويسندگي سن و سال مهم نيست براي جور شدن قصه فيلم مي شود ره صد ساله را يک ساعته هم رفت و در جواني نويسنده اي معروف شد.
5- يافتن پدر بعد از 25 سال آنفدر حياتي است که لازم است از صبح تا غروب تهران ! را زير پا بگذاريد . شما که اصلا کار ديگه اي نداريد.
6- گل عزيز است غنيمت شماريدش صحبت (حتي در پارک....)
7- از کليه دست اندر کاران متشکر بوده که از هر موضوعي اسباب خنده خلق الله را فراهم مينماييد ما که کم آورديم .....
اما سخني با شما جناب مهندس ! برادر ما هنوز ظرفيت اين همه خوشحالي و خنده را نداريم بعضي وقت ها به جاي خنده بغض ميکنيم......
...........................................................................................................................
ته نوشت: نگوييد چرا زود به زود به روز ميکنم ! خوب چه اشکالي دارد نهايتش اينست که کار حرفه ايي محسوب نمي شود ولي بنده اصلا در نزديکي حرفه اي بودن هم نيستم چه برسد به اينکه بخواهم حرفه اي بنويسم .تازه از کجا معلوم که ديگر فرصتي براي نوشتن و به روز بودن پيدا شود احتمال اينکه درسراي باقي هم بتوانم برايتان منبر بروم که ..... با دهان پر از سرب داغ و قير و آسفالت پخته که هم نمي شود حرف زد مي شود؟ پس تحمل نماييد لطفا.....
...........................................................................................................................
يا زهرا (سلام الله عليها).
بسم الله
سلام عليکم
دخترک کلاس اولي بود . چندي روزي بود که مهمان داشتند. دخترک هميشه از اومدن مهمون خوشحال ميشد. اين بار هم.....راديو به خواست پدر مثل هر روز روشن بود و قرار بود اخبار بگه...مارش اول اخبار هميشه دخترک را مضطرب مي کرد . خودش هم تا آن زمان نمي دانست چرا از اخبار مي ترسد.در عرض چند ثانيه همان آقاي هميشگي خبر را خواند ...... مادر بر سرش مي زد و گريه مي کرد و بابا بي اختيار از خانه بيرون رفت و مهمان ها....... دخترک مانده بود چه کند نه مثل مادر بود نه مثل مهمانها .مثل بابا هم نمي توانست از خانه بيرون برود. آنکه رفته بود را مي شناخت. دخترک يادش امد بچه هايي را که پدر روي سرشان دست کشيده بود و توي تلويزيون نشونشون داده بودند....يادش امد اول کتاب هاي مدرسه اش پدر با او و همکلاسي هايش هم حرف زده بود و با دوستاش کلي ذوق کرده بودند چقدر بزرگ شدن که پدر با اونها هم حرف زده .......
از مهمون ها که به مادر توجه نمي کردند و هنوز داشتند صبحانه مي خوردند بدش آمد.فکر کرد: لابد با پدر قهرن.حتما اول کتاباشون باهاشون حرف نزده براي همينم باهاش قهرن....فکر کرد بره بگه: پدر ديگه رفته باهاش قهر نباشيد.اما مامان گفته بود: بايد با مهمون ها خيلي مهربون باشي...از اولش هم ازاين مهمونا مي ترسيد چون اونا خيلي بزرگ بودن با بچه ها هم بازي نمي کردن فقط با بابا حرف ميزدن......
بقيه اخبارو گوش نکرد اما يکي از مهمونا گفت تا يک هفته مدرسه ها تعطيلن . .....
مهمونا مي خواستن برن خونه هاشون که از خونه دخترک خيلي دور بود.دخترک هم خوشحال بود که دارن ميرن و ديگه مامانو مسخره نميکنن و هم ناراحت چون دوباره توي اون ساختمون سيماني جاييکه همه باباها پليس بودن تنها مي موند....
براي بدرقه مهمونا بايد مي رفتن شهر . دخترک رفتن به شهرو دوست داشت. اما اين بار شهر مثل قبل نبود خيلي شلوغ بود و سياه. مغازه هايي که دوستشون داشت همه بسته بودن. آدماي زيادي روي زمين نشسته بودن و گريه مي کردن. حال بعضياشونم خيلي بد بود . مامان رفت براي يکيشون آب آورد اما اون تا چشماشو باز کرد شروع کرد به داد زدن و گريه کردن. دخترک ترسيد.خواست بره بابا رو پيدا کنه که مامان دستشو گرفت و نشوند کنار خودش.....
از اون روز به بعد بالاي برگه هاي امتحاني دخترک اين جمله نقش مي بست....اماما راهت ادامه دارد.......
...................................................................
از آن زمان و آن روزها چندسالي مي گذرد
مهمان هاي آنروز يا به ديار باقي رانده شدند يا هنوز در دنياي خود دست و پا ميزنند....
دخترک ديگه از اونا نمي ترسه چون اونا ديگه خيلي بزرگ نيستند و حالا بچه ها با اونا بازي نمي کنن.
هنوز هم همون جمله بالاي برگه هاي امتحاني دخترک نوشته مي شه اما دبگه معلوم نيست زير اين برگه ها هميشه نمره بيست بذارن.......
.................................................................
پي نوشت: اطلاع يافتم فردي با آي دي بنده اقدام به چت مي نمايد.اخطار مي دهم چنانچه باز هم به اين عمل غير انساني اش ادامه دهد حقير نيز ساکت ننشسته و گوش مالي درخوري را تقديمش خواهم نمود....(حتي شما جناب علي قلي ميرزا خان شمس الدوله...)
بسم الله
سلام عليکم

در اين روز ها چيزي نمي گويم .چرا که اين زمان ، زمان متذکر شدن است و نه زمان حرف زدن و نه حتي زمان انديشيدن که انديشيدن زمان ندارد و فاطمه محدود به زمان نيست که در زمان ياد شود و به مناسبت انديشيده شود.
اين روزها زمان تذکر است تذکر به اينکه : ميداني که فاطمه براي چه فاطمه است؟ مرضيه است؟ صديقه است؟ شهيده است؟ مي داني؟
متذکر شوم به خودم که اينها که تو در محدوده تاريخ و روز و ساعت مي بيني مناسبت نيستند، تذکراتند. که بداني که فاطمه آن همه را به جان نخريد که دستمايه گريه هايت را قراهم کند که گريستن گر چه توانايي مي خواهد اما کار سختي هم نيست و دستمايه اي با اين عظمت نمي خواهد و گريستن بي معرفت خود جهالتيست که داغش سوزانتر از هر داغيست.
اشک ريختن و رفتن به مجلس عزاي فاطمه اگر چه خود تذکر و يادآوري ايست اما هرگز مپندار که فاطمه از تو تنها اينها را مي خواهد که اين تصور خود جفاي بزرگيست بر فاطمه. حب فاطمه را در دل داشتن گر چه خوب است اما فاطمه تنها دوستدار و ارادتمند نمي خواهد بلکه ارادتمند فهيم مي طلبد ، دوستدار جان فدا مي خواهد.
فاطمه مي خواهد که بداني که اين تويي که به معرفت فاطمه نيازمندي و اگر مي گريي بر بي معرفتي هم نوعانت مي گريي فاطمه مي خواهد تو فاطمي باشي و فاطمي بودن تنها گريستن نيست که اين کوچکترين هزينه ي فاطمي بودن است.
اين روزها تنها (به خودم) متذکر مي شوم که مپندار بسيار بر شهادت فاطمه اشک ريختم و تمام و مرا مستقيم به بهشت داخل ميکنند که احساس سوختن به تماشا نمي شود .......بايد خود بسوزي تا بداني فاطمه چرا فاطمه است.صديقه است ، طاهره است ، مرضيه است ، شهيده است.......
السلام عليک ايتها الصديقه الشهيده