بسم الله
السلام علي فاطمه و ابيها و بعلها و بنيها
سلام عليکم
« اشک، که مي بارد و ناله، که اندک اندک در دل مي رويد و ناگهان در گلو مي گيرد و راه نفس را مي بندد و ناچار منفجر مي شود، اين زبان صادق و طبيعي شوق و اندوه و درد و عشق يک «انسان» است.
اما آنکه براي گريه کردن برنامه اي طرح مي کند و آن را هدف مي داند و به صورت رسم، يک سنت، يک وظيفه ي مذهبي و يا يک کار اصلي و يا به عنوان وسيله اي براي جلب منفعتي، دفع ضرري، جبران نقصي، تقصيري، رسيدن به هدفي، نتيجه اي و پاداشي، آن را ُصورت مي دهدُ ، آدم خاطر جمع و بي درد و حقه اي است.
کسي که عاشق است و از معشوق دور افتاده است و يا عزادار است و مرگ عزيزي قلبش را مي سوزاند، مي گريد، غمگين است، هرگاه دلش ياد او مي کند و زبانش سخن از او مي گويد و روحش آتش مي گيرد و چهره اش بر مي افروزد، چشمش نيز با او همدردي مي کند ، يعني اشک مي ريزد، اشک مي جوشد، و اين حالات همه نشانه هاي لطيف و صزيح ايمان و عشق راستين اويند.
اما ... گريه اي که تعهد و آگاهي و شناخت محبوب يا فهميدن و حس کردن ايمان را به همراه نداشته باشد، کاري است که فقط به درد شستشوي چشم از گرد و غبار خيابان مي آيد.
فراموش نکنيم که:
نخستين کسي که بر سرگذشت حسين بزرگ(عليه السلام) گريست، عمرسعد بود و نخستين کسي که بر اينگونه ُگريه بر حسينَ ملامت کرد، شخص زينب بزرگ!(سلام الله عليها) و بد نيست بدانيد که نخستين مجلس عزاداري، در دربار يزيد! (برگزار شد)
منبع: فاطمه فاطمه است ، ص : 21تا23 ، نوشته علي شريعتي
....................................
تتمه نوشت:- پارسال هم به اين مناسبت! همين ها را به مداد خودمان نوشتيم و امسال يه همين مناسبت! همان ها را به قلم شريعتي تکرار مي کنيم.(الان درد بي درمان را درمان مي کنند نمي دانم چرا اين درد بي عاري و بي خيالي ما درمان ندارد.)
- آنتي شريعتي ها اگر نقدي دارن بر اين نوشته بگن. اگه نه به همين عمل کنن تا سال ديگه جاي اين نوشته ثمره ي تحقيق اونارو جايگزين کنيم.
- ما بازم از رو نمي رويم و بانوان وبگرد را به همکاري براي يک کار پژوهشي در حوزه ي زنان و مرتبط با اينترنت دعوت مي کنيم... بابا به خدا اين از مهندسه و دکتره شدن اگه بيشتر نباشه کمتر نيست (يعني کم ارزش تر نيست)
- آقايونم اگه مي تونن کمکي بکنند بفرمايند.
- اين روزا بل بشو رو هم دعا کنيد بلکه حالش به شود.
..................................
اللهم عجل لوليک الفرج
بسم الله
سلام عليکم
دست، سوت، جيغ، هورا، داد، فغان، آه، واويلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا
خاله سارا، خاله شاهدونه، خاله رعنا و دايي چپول و عمو پورنگ و آقا جونو و چندتا ديگه از اين شخصيت ها ي رنگي هر روز ساعت هايي از ذهن و جسم! کودکان جامعه اسلامي ايران را مي قاپند.
نمي دانم شماي خواننده چند ساله ايد و در زمان کودکي شما برنامه هاي کودک چه جوري بود . عهد ما سرنتي پيتي و دنياي مجازيش. پلنگ صورتي و شخصيت منفعت طلبش و سندباد فداکار و پسر شجاع و نيک و نيکو و اينها ما را پاي صفحه تيليفيزيون ميخ کوب مي کرد. که البته بعدها فهميديم جناب هاشمي که ان موقع مسئول صدا و سيما بود خودش هم نفهميده چه تفکراتي را در قالب کارتون به مغزهاي ما تزريق فرموده است.
به هر جهت وضع ماها از بچه هاي الان خيلي بهتر بود. برو بچه هاي حالا گرچه زمان بيشتري مي توانند فيلم و کارتون ببينيند اما از اين بي کيفيت تر و خطرناک تر نمي شود تربيتشان کرد...
در دين مبين اسلام تربيت فرزندان و کلا بچه ها از اول تولد مورد توجه قرار گرفته و بيانات پيامبر اسلام و ائمه اطهار دلايلي محکم بر اين ادعاست. به طور مثال اميرالمومنين علي (عليه السلام)فرموده اند:"گرانبهاترين چيزي که پدران براي فرزندانشان به ارث ميگذارند، ادب است."(1)
و يا نقل شده است که حضرت فاطمه زهرا (سلام الله عليها) در شب هاي قدر فرزندان نازنيننشان را به نيايش و شب زنده داري دعوت مي فرمودند.
در زمينه تربيت اسلامي بحمدلله در روايات و احاديث نمونه هاي بيشماري يافت مي شود که براي پدران و مادران و متوليان تربيت کودکان راه را روشن مي کنند.
متوليان تربيت کودکان در جامعه اسلامي ، خانواده هايشان و حکومت و هر انسان مسئول مسلماني مي باشد اما قطعا نقش خانواده و حکومت بسيار پررنگ ست.
اما در دنياي موج سومي سوغات فرنگ نقش اوليا در تربيت فرزندان بسيار محدود و مقطعيست به طوري که مي بينيم فرزندان حتي قبل از سن قانوني مي بايست خانه را ترک کنند و قبل از آن نيز به علت مشغله زياد اوليا تربيت فرزندان عملا به بخش هاي دولتي و مدارس و رسانه ها واگذار شده است. نتيجه اين نوع تربيت هم نوجوانان و جوانان و معتاد و بي هويتي است که با سلاح در عرض چند دقيقه معلم و هم کلاسي هايشان را مي کشد.
اما در مملکت اسلامي ما که بعضي از فرط ناراحتي از دوري فرنگ و فرنگستان چشمانشان اشکيست و برخي هم در هپروت نستالژيک عهد بوقيشان طي عمر مي کنند، براي آنکه به درد ممالک ظاهرا مترقي دچار نشويم مي بايست مصلحان و مسلمانان دلسوز بر اساس منابع غني موجود به داد مسئولان آينده مملکت امام زمان ببرسند (که البته تا به حال از برکات حضورشان کسي چيزي نديده است) .
متاسفانه امروز کساني متولي تربيت فرزندان اسلامند که اگر آگاهانه خيانت نکرده باشند ،حماقت و بيسواديشان کم از خيانت نيست. و مهندس عزت خان از اين دست مسئولان محترمي مي باشد که نيروهاي قوي اي دورو بر خودش جمع فرموده تا به اهداف بلند مدتش برسد:

خاله شاهدونه يا اون لبحندهايي که تا ته حلقش پيدا ميشود.
خاله سارا ، اقا جون . دايي جون، عمو پورنگ و باقي عمو ها و عمه هايي که بخش برنامه هاي کودکان جامعه مان را قبضه کرده اند.
گزافه و دور از حقيقت نيست اگر بگويم برنامه هاي کودک و نوجوان صداو سيما بي محتوا ترين و خطرناک ترين برنامه هاي ممکن هستند.
صورت کلي همه شان مجموعه اي است از موسيقي هاي تند و کاملا طرب انگيز ، بچه هايي که براي بي برنامگي متوليان مداوم به جيغ کشيدن و دست زدن تشويق مي شوند ، مجريان هم چند تا ديالوگ کليشه اي و تکراري را بلغور مي کنند و عروسک هايي که نقش رقاصه ها را بازي مي کنند (بالاخره مملکت اسلامي است و نمي شود که مثلا خاله سارا حرکات موزون انجام بدهد البته فعلا نم شودتا بعد عزت خان يک فکري برايش بکند)
از مواردي که تربيت اسلامي براي آموزش بچه ها توصيه و حتي تاکيد کرده آموزش قرآن، نماز و دعا و اعمال صالح و همين طور آشنايي با اهل بيت (سلام الله عليهم ) است و حالا شما پيدا کنيد محل اين تعليمات اسلامي را در صدا و سيما و برنامه ي خاله سارا و وسط جيغ و هورا و دست هاي نامرتب بچه ها...
از صحنه هاي اجراي برنامه تا نوع پوشش بچه هايي که پشت دوربين مي روند مي توان دوري از ارزش هاي مسلم اسلامي را ديد.
يک فرد بالغ و عاقل هم علي رغم توانايي در انتخاب نوع برنامه و حتي تشخيص درست و غلط از رسانه تاثير مي پذيرد چه برسد به بچه هاي معصومي که پدر و مادر هاي بازيگوش يا بي اطلاعشان هر روز چند ساعتيبه فرزندانشان اجازه ديدن و شنيدن خزعبلات عمو پورنگ و آقا جون ، قر و قميش هايشان ، اهنگ ها ي لس آنجلسي اشان و اشعار بي محتوايشان را ميدهند.
به جرات مي توانم بگويم که يک برنامه ي کودک فقط دست و جيغ و هوراست با اهنگ هاي غير مجاز که هواداران کوچکش را حتي از پشت تلويزيون به رقص در مي آورد...(اين صحنه را چچنيدن بار به چشم ديده ام)
البته غير از صدا و سيما نهاد هاي ديگري هم متولي اين امر هستند مثل مهد هاي کودک و فرهنگ سراها و غيره که خوب با اينکه از ازشان نمي شود صرفنظر کرد ولي به علت فراگير نبودن از بحث پيرامون انها خودداري مي کنم متاسفانه تلويزيون حتي در دور افتاده ترين روستاها هم انتن مي دهد که بعضي اوقات آدم ترجي ميدهدکشورش اينقدر متمدن نمي شد.
و در آخر مثل فيلسوفان مغزت بي خوديمي رود سراغ تقابل تکنولوژي و دين و باز ياد صحبت امام(ره) مي افتي که فرموده بودند : صدا و سيما دانشگاه است و بعدها مقام معظم رهبري فرمودند: صدا و سيما مدرسه است. و تو سير نزولي( شبيه به سقوط آزاد )سيما و صدا را روي نمودار تجسم کني که خيلي ها را با خود به پايين مي کشد.
1 ـ نهجالبلاغه، قصارالحکم،ج3، ص438. (خيرماورث الآباء الأبناءالادب).
...................................................................
تتمه نوشت: - ما از خانوم ها دعوت کرديم با ما همکاري کنند _براي يک کار مطالعاتي_ که تا به حال کسي صداش در نيومده. از اين چند نتيجه مي شود گرفت:
- از خانوما قرار نيست حرکتي ديده بشود.
- بازديد کننده ها همشون آقا هستند.
- خانوما فقط به درد ظرف شستن مي خورند (در عمل).
- خانوما دنبال فيل هوا کردن بوده و طرح هاي مطالعاتي کوچک را ريز مي بينند.
- خانوما بدون اجازه آقاشون کتاب نمي خونن و رفتن اجازه بگيرن.
- خانوما به همه مسائلشون اگاهن و نيازي به مطالعه نمي بينن.
- خانوما فقط با آقايون کار مي کنن و همکاري خانوم ها با هم محال است.
- خانوما ديگه توان فک زدن ندارن و فکشون افتاده و در دست تعمبر است.
- (اِ.. ببخشيد تلفن زنگ زد لابد سوسي جونه مي خواد واسه فردا قرار بزاره بريم بازار...)
..................................................................
اللهم عجل لوليک الفرج
بسم الله
سلام عليکم
شايد اين چند پسته که نه اغلب اوقات خيلي انتقاد کردم و شما رو هم خسته کرده باشم.
البته حلاليتي ندارم که از محضرتون بطلبم. چون يک: مي توانستيد نخوانيد دو: واقعيت ها را گفتم و اگر دغدغه ات قد بدهد تو هم بايد به همين دردها مبتلا باشي.
اما به هر جهت اگر شما هم خسته نشده باشي خودم از گفتن خسته شده ام . مگر يکي دوتا ست که بگويي و خلاص.
تازه اين همه را هم که بگوييم . فلسفه اش چيست؟ مي گوييم که فرجي شود و مشکل حل گردد؟ يا فقط مي گوييم که جزو به روز شدگان باشيم؟
خلاصه با آنکه خود را از جان سخت هاي روزگار مي دانم ولي نمي دانم اين خستگي از همان سيکل خمودگي و نشاط طبيعي آدمي منشا گرفته و بعد که به قول روان نشناس ها وارد قله ي سيکل شدم حالم مي شود مثل اولش؟ يا اينکه رخنه ي شيشه خورده هاي شيطانک ها در ايمان است که اثرش را اينطور نشانه مي کند.
روزي چند بار از قلبت خواسته باشي محض گل روي خودش هم شده رويت را زمين نندازد و کمي ديگر بتپد، ترا کفايت مي کند تا به حماقت خودت مطمئن شوي؟ و بعد دوباره ياد آن پيامک ناشناس بيفتي که: هر روز و هر شام بگو : من بالاخره در راه حسين جانم را خواهم داد ... و آن لرزش هميشگي که هيچ وقت حالش برايت عادي نمي شود سراغت بيايد و آمپر انرژيت بچسباند و قدم هايت را تند تر کني و نسيم را در تب زمين حس کني و با خودت بگويي «بزن بريم رفيق خدا با ماست»
خلاصه خسته ايم ولي نه خسته تر از علي
شکسته ايم ولي نه شکسته تر از فاطمه
شقه شقه شديم اما نه پاره پاره تر از علي اکبر
اسمان دلمان بدجوري رعدو برقيست ولي اين فقط به درد روز پرستار مي خورد تا به زينب و دلش هم فکر کنيم
... بغضمان خيلي بزرگ شده و از حنجره مان ميزند اما ...
خلاصه که دلمان باران مي خواهد که شر شر ببارد و صدايش در گوش همه بپيچد که : انا المهدي
ول يباز هم او خودش از ما بيشتر منتظر باران است
پس قلب کلنگي ام منتي نداري که سرم بگذاري براي خودت و براي باران بزن
............................................................
تتمه نوشت : وقتي حرف هايت نمي خواهند در قالب جملات شيک در بيايند تو چکاره اي که مجبورشان کني.
- اقا ما نمي تونيم از زينب(سلام الله عليها) بنويسم حرفيه؟
............................................................
اللهم عجل لوليک الفرج
بسم الله
سلام عليکم
يکي، دو تا، سه تا، بابايي اينجا چقدر ماشين پليس هست ... چند بار بهت گفتم به من احترام بذار و انقدر قانونو نشکن و بده بره زير فرش که ماماني نبينه...
اينها بخشي از گفتگوي قند عسل بود با اژدر خان (ابوي اش) در نمايشگاه کتاب بين المللي که به نظر شما خورانده شد.
بنده الان به تخلفات چپ و راستي اژدرخان کاري ندارم (بگذريم که همه چيزم زير سر خودشه) مشکلم اون همه پليسي بود که اومده بودن نمايشگاه کباب... از همين نم چيچي ارشادم بودن. که ماشيناي خيلي ميليوني سوار ميشن و يه ماشين ون هم دنبالشون راه پيمايي مي کنه.
دم در متروي شهيد بهشتي... يه کم بالاتر جلوي قاقاليلي فروشي.... بازم يه کم بيشتر بالاتر اونور شبستان و توي حياتم که 2 3 تايي بودن.
آخه بيچاره ها رو واسه چي ميارن انقدر الاف مي کنن و از کار و زندگي ميندازن...
آدم جيگرش کباب مي شد واسه اين پليساي گشتي که زير برق آفتاب اون همه مدت(احتمالا از بعد نماز صبح راه افتادن اومدن که نکنه غرفه دارا از فرصت صبح علي الطلوعي استفاده کننو بي آرايش بيان سر کاسبيشون و خلق الله کم بهره ببرن..)سر پا واي ميسن
آدم جيگرش کباب مي شه واسه اين ماشيناي پليس که اينقدر کلاسشون بالاست
اصلش آدم جيگرش کباب مي شه واسه اين خانماي گشت ارشادي وقتي مي بيني همين جور ادم اجق و وجق از جلوش رد مي شه و اينا هي تو دلشون حرص مي خورن ... آخ اين چي بود ... واي نه! اين اشک يکي از همين خانماي ارشادي بود که به زمين چکيد ... چه کار سختي دارن اين بندگان خدا آخه تا کي مي تونن هيچي نگنو همه چيو بريزن تو دلشون ... معلومه شمام باشي اشکت در مي آد(حالا همه گريه کنيـــــــد)
جدي:
آيا تهران راه هاي ترقي را مي پيمايد و به مدينه ي فاضله ي شهردار خوش تيپ و نمکي تهران نزديک مي شود؟ تهران شهر اخلاق ... يا همان تهران ام الفساد مملکت الجمهوريه اسلاميه
جدي تر:
آي جيگر آدم واسه اين دخترايي که از شهرستان راه ميافتن ميان نمايشگاه و به جاي کتاب همان اخلاقيات مورد نظر جناب شهردار را تماشا مي کننو غرق در مهارت ميزبانان در آرايش و نوع لباس مي شوند. و با کوله باري از تجربه به شهر و روستايشان بر مي گردند....
بيچاره اين گشتايي که خانوم همراشون نيست که اصلا نمي تونن حرف بزنن...البته شايد بشه از مافوقشون اجازه بگيرن، وقتي حوصلشون از بيکاري سر رفت ذکر بگن(من مطمئنم آقاي مافوق حتما موافقت مي کنه)
آي جيگر آدم کباب مي شه واسه کلمه هايي مثل: پي گيري، دغدغه، قانون، اعمال قانون، عدالت و ... که همين طور عين نقل و نبات واسه پر کردن جاي خالي هاي فرمايشات برخي استفاده ميشن...
آي جيگر ادم کباب مي شه...آي جيگر آدم کباب ميشه ... چي مي گي بابا .... مگه ديگه جيگري هم مونده که بخواد واسه بقيه چندين هزار درد ديگه هم کباب بشه؟
بقيشو بذار واسه اونايي که جيگراشون سالم تره و کمتر فرستادنش رو آتيش........
...
آهان يه راهي پيدا کردم(البته مدت ها بهش فکر کردم ...)
بگم؟(ما فقط جيگرمون کباب نمي شه راه کرام بلديم چي انديشه کرده ايد؟)
من مي گم آدم عاقل چرا بايد اين همه نيرو و هزينه و جيگر و اينا صرف کنه و عين اين همه هم نتيجه نگيره؟ من مي گم بيان به جاي گوگوري مگوري هايي که تا به حال جرات نمي کردن بهشون کاري داشته باشن و به همين دليل هم همش دغدغه داشتن که اين قانونرو چه جوري دست کاري کنن که با اوضاع جور در بياد ... بيان خانوماي محجبه رو بگيرن... انقدر خوبه ... انقدر اينا آدماي خوب و بي آزارين. نه بلدن جيغ بکش و نه بلدن غربت بازي در بيارن و داد و هورا راه بندازن.
تازه با چادرم که نميشه در رفت. راحت مي گيرنشون... انقدرم محجوبن. فقط کافيه چند تاشونو بگيرن بقيه همه قلاف ميکنن و ديگه توي اينترنتم نميان مگه با آقاشون.. مهمتر از همه اينکه اصلا نمي دونن حق و حقوقو با چه واوي مي نيسن که بخوان ازش دفاع کنن... به خدا اين خيلي طرح خوبيه... چي مي خوان از اين بهتر ... قبول؟...بـــــــــــــــــــــله ( ببخشيد فقط آقاي پليس اجراش با خودتون...)
تيتر اول روزنامه ي صبح فرداي تصويب طرح: با اجراي کاملا موفقيت آميز طرح نيروي پليس نسل کليه دختران و زنان محجبه و مومنه تا فردا منقرض خواهد شد. يک مقام خيلي آگاه در اين زمينه گفت:
تا کنون تمامي مجرمان و مخلان امنيت اخلاقي و اجتماعي و ... جامعه و روساي آنها از سطح شهر جمع شده اند و تا فردا آناني را هم که در خانه هايشان پنهان گشته اند ، با اقدامات يه هويي جمع آوري مي کنيم و مستقيما به گورستان تاريخ روانه مي کنيم....
-صحنه ي آخر:( من در حال قبض روح شدن): جناب قاضي! به خدا من شهروند با اخلاقي بودم همش تقصير اين قند عسله
..................................
تتمه نوشت:
- سپاس از زحمات نيروهاي مخلص و گمنام خدا
- آيا واقعا حضرات پست پياز را درک ننموده اند؟
- باز هم از علاقه مندان به يک کار مطالعاتي در حوزه ي زنان دعوت به همکاري مي کنم( خاص خانم ها)
..................................
اللهم عجل لوليک الفرج
بسم الله
سلام عليکم
به نظرتون همون جور که اَ قديم و نديم گفتن: از ماست که بر ماست؟ يا فقط گور پدر آمريکا همه چيز زير سر خود ناکسشه؟
شايدم مي فرماييد: هم رنگ جماعت شو بابا (همراه شو عزيز...)!
يکي هم از ناخودآگاه ميگه: بابام جان! شما اول نسبتتو با پياز مشخص کن ...بعد بگو کجاي پياز به سر مي بري تا بعد با هم حساب کنيم...
آي گفتي .... اصلا از کجا معلوم که من با پياز فاميل باشم؟ ... که حالا هر کي ميگه پ من خودمو پيش مرگ مي کنم...
به هر حال فرض مي کنيم (اگه اون چهار تا رابطه ي فلسفي رم نخونده بودم الان لازم نبود فرض کنم... اون موقع زبونم راحت مي چرخيد واسه حتماو مطمئناو شايدم قطعا گفتن... بگذريم .رجوع شود به بعد پرانتز) همون فرض کنيم که بنده با پياز قطعا فاميليم گرچه هميشه اشکمو در آورده و هر وقت والده مکرمه خواسته شير فهمم کنه که اينجا آشپزخونه ي منه و تو هيچ کاره اي يه پيازداده دستم و گفته رنده اش کن... ولي باز با اين همه مصيبتي که به موجب نسبتم با پياز سرم اومده و مي ياد ولي من هم چنان فرض مي کنم قطعا با پياز اينا فاميليم.
پس بخش اول شرط ناخودآگاه رو بردم... مي مونه ابنکه بنده کجاي پيازم سرش يا دمش ...

خوب البته بنده را بسيار مايه مباهات مي شد اگر سر پيازي هر چند کوچک مي بودم و مطمئن»»»»»نم که از پس منسب خطير سر بودن به خوبي بر مي آمدم اما همون موقع که بش فکر هم کردم آرزوشو دفن کردم و فاتحه .... پس مي مونه دم پياز ... چيزي فرموديد؟ ته پياز مصطلحه نه دمش؟... ها! بــــــله! مصطلحه ولي کي داده کي گرفته؟ مگه مصطلح نيست مي گن يا ايها المسلمون اتحدوا اتحدوا ... ها؟ پس واسه چي همه ان موقع مي رن تو صف شير و مرغ ؟ از اين اصلاحاتا زياده شما زياد سخ نگير ...
خوب بازم بگذريم( بل بشو) همون دم پياز بهتره آخه اين روزا همين پياز کوچيکام که تو باغچه ي مادربزرگه در ميادم دمي دارن که بيا و ببين ... دمشون بيشتر به چشم مياد تا خودشون ... بازم ما به همون دم پياز توي باغچه ي مادربزرگه راضييم...
اِ اِ اِ دايي جون پيازا رو کجا مي بري ؟ بابا اينا ديگه مال باغچه است خيلي کوچيکن به درد شما نمي خورن ... حالا به جاي نا خودآگاه اين دايي ه که مي گه چي خيال کرده بودي ... اينا سهم تيمساره ... مي گم بابا اينارو که ديگه وارد نکردين خودمون کاشتيم ؟ ميگه تو کاشتي پس تيمسار چه کاره بود که اون همه خون جيگر خورد تا اينا عمل اومدن؟
و... همه پيازا رو مي زنه زير بغلو دِ برو که رفتي ...
تازه داشتم با دم پيازه کنار مي اومدما ... اصلا کي تيمسار اومده بوده اينجا ؟ ما فقط يه بار اونم تو لنکروزش کنار رستوران ... ديده بوديم... اصلا از کجا فهميد ما پياز داريم ...
شتلق...
عجب دردي اين چي بود خورد تو سرم ؟ يکي با يه صداي کلفت داد زد: بيا اينم پياز ببينم چه غلطي مي خواي بکني. يه پسته مردمو معطل خودت کردي ...
صحنه ي آخر: من .... يه پياز گنده ي له شده که ديگه سر وتهش معلوم نيست رو زمين خدا .... و باز هم آسمون بي سر و ته هميشگي خدا
......................................................
تتمه نوشت: آقا/خانم ما مي خواييم (شايدم مي خواستيم) يه کار مطالعاتي راه بندازيم که با اينکه خودمون شروعيده ايم اما کند پيش مي رود اگه کسي تمايلاتش کشيد ما را خبر کند...
.......................................................
اللهم عجل لوليک الفرج