بسم الله
سلام عليکم
بدينوسيله نه جيغ مي زنيم نه گريه مي کنيم و نه مانند ...!!! بيانيه صادر مي کنيم و تکفير مي نماييم و زير باد کولر خودمان را بدميزنيم. قرار مي تينگ هم نمي ذاريم خيالتون راحت
مگه ما خداي نکرده ب سي جي هستيم؟
اصلا من چرا دارم با شما خودمو خسته مي کنم. حالا يه بارانرژي هسته اي رو سفت گرفتيد چسبيديد که دليل نمي شه تو همه کارا بتونيدوارد بشيد. اين کار خواص است براي خواص!!!!!!
.
روي سخنم با تو ست اي شهسوار شيرين سخن. شيرين تر از چغندر و زيباتر از سنگ پا و مقوام تر از بادمجان
فربان قيافه ي مظلومت برود بل بشو که اين همه غلط اندازاست. راستش را بخواهي عمر من که به عمر تو کفاف نمي دهد. آن زمان که دنياتولد موجودي نازنيني چون تو را به خود ديد فکر کنم همه از خنده روده برشده بودند. مي بيني حتي در عصر دايناسورها هم که تو ديده به جهان گشودي ،مايه ي خوشحالي جهانيان شدي و آن زمان من نبودم (اين اولين فرصتم که بي تواز بين رفت)
بعدش البته تا مدتي (مثل هر بشر ديگري) استعدادهاي تو هم نشکفيده بود و دنيا بدون تو ره به بيراهه مي رفت.
اما خدا بيامرزد پدر و مادر دانشگاه الزهرا را بالاخره کاري کرد و تو را ازاين غربت و گمنامي نجات داد. واين تو بودي که باآن هوش سرشار و استعداد خدا داده ات همه را به خودت متوجه کردي و چون نگيني در آن جمع اصطلاحا فرهيخته مي درخشيدي. چشمشان از درخشش تو و بيدرايتي خودشان کور شد به گمانم و اما من آن زمان هم نبودم تا شاهد اين نورافشاني باشم(فرصت سوزي شماره 2)
بعد هم که به صحنه ي بي در و پيکري هاآمدي تا رسالت خويش را به انجام برساني وخط باطل برهمه ي نابساماني ها بکشي و آزاد نمايي آن نصفه ي اعضاي جامعه اي را که چشم ديدن تو را نداشت. هي رفتي و آمدي و رنج سفر به اين کشور و آن سمينار و... را بر خود هموار کردي و با آن دانش آکادميک اندک مي دانم چه ها کشيدي مگر کم است آدم همين طور چشم باز کند ببينيد دارد راجع به چيزي سمينار مي دهد که تا به حال نمي دانسته خوردنياست يا پوشيدني.
مي دانم چه کشيدي مگر کم حرفي است که هر روز با اين دست بدهي و با آن ديگري ديده بوسي بنمايي آن هم براي آزادي همان نصفه ي جامعه....و من آنجاها هم نبودم تا حداقل آب قندي دستت بدهم و غبار از رويت بزدايم (فرصت سوزي شماره 3)
اصولا کيست که به ذهن خدايان تو به قدر ذره اي شک ببرد؟
الهاماتشان کارگر شد و تو آن طرح هوشمندانه ات را باز هم به هدف رهايي همان نصفه ها ابداع کردي. امضاها بود که فوج فوج بر برگه هاي سپيد کشيده مي شد و حماقت هايي که به طرفه العيني گواهيشان صادر مي شد.
البته تا آن موقع که رقم امضاهاي آرزو بدلان به800000 نرسيده بود بزرگ مردان به تو هم به چشم همان ضعيفه هاي توي خانه هايشان نگاه مي کردند که هيچ کاري ازشان نمي آيد و از روي خماري و سير در عالم هپروت با پوزخندي اين مجاهدت تو را به سخره گرفتند. و من باز آنجا نبودم تا رنگ چهره شان را بعد اين تعداد امضا ببينم.(فرصت سوزي شماره4)
اما
نشدکه بشود آخر مي داني هنوز بين آن نصفه ي جامعه آدم هايي هستند که نمي دانند پول يامفت توي حساب آدم بريزند (آن هم تنها براي چند تا ميتينگ و دست دادن و جيغ زدن)چه مزه اي ميدهد. يا چه کيفي دارد صدقه ي سر انگليسي ها بروي چند تا کشورو ببيني....
دنيا و مردمانش حالا حالا کار دارد تا دلسوزي تو و خدايانت را براي همان نصفه اي ها را بفهمد ولي اي کاش من انجا بودم تا دليل استواري تو را در برابر اين همه جفا بيشتر مي فهميدم (فرصت سوزي شماره 5)
- بارالها انگار مارا سحري طلسمي چيزي کرده اند . يا بيهوشيم. بيخ گوشمان هزار اتفاق جور و واجور مي افتد و ما يا خبر نمي شويم يا اگر هم با خبر شديم، در حد دسته بيل عکس العمل نشان مي دهيم. خداوندا جهت خروج از حالت "استند باي"يک دکمه را به صلاحديد خودت بفشار.
.............................................................
اللهم عجل لوليک الفرج